با قهر از شوهرم با محسن دوستی پنهانی برقرار کردم




۲۷ام اردیبهشت ۱۳۹۷ مطالب آپی

به گزارش رکنا، زن جوان در حالی که عنوان می کرد به خاطر اشتباه بزرگی که مرتکب شده ام اکنون در دو راهی یک تصمیم سخت قرار گرفته ام و عذاب وجدان شدیدی آزارم می دهد، به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری شهید نواب صفوی گفت: بیکاری عیسی و فشارهای مالی از یک سو و خلاءهای عاطفی از طرف دیگر مرا بر ترک خانه و زندگی ام مصمم تر کرد اما اکنون که شوهرم به اشتباهات خود پی برده و با عذرخواهی از من درصدد جبران گذشته برآمده است، من با ورود به شبکه های اجتماعی تلفن همراه در منجلابی فرو رفته ام که …

حدود ۲ سال قبل و در حالی که بیست و دومین بهار زندگی ام را پشت سر می گذاشتم با عیسی در خیابان آشنا شدم و مدت کوتاهی با یکدیگر ارتباط داشتیم در همین روزها از او خواستم زودتر به خواستگاری ام بیاید چرا که از حساسیت و تعصب پدرم نسبت به دوستی های خیابانی اطلاع داشتم و می دانستم در صورتی که متوجه موضوع شود دیگر هیچ گاه نمی توانم با عیسی ازدواج کنم این گونه بود که او به طور رسمی مرا از پدرم خواستگاری کرد اما پدرم پس از تحقیق اندکی درباره عیسی با این ازدواج مخالفت کرد.

او معتقد بود چون خواستگارم کارگر ساده یک مغازه است نه تنها شغل کم درآمد و بی پشتوانه ای دارد بلکه از تحصیلات کمی هم برخوردار است با این حال مخالفت پدرم زمانی شدت گرفت که او پی به رابطه خیابانی ما برد. این گونه بود که پدرم از من خواست برای همیشه عیسی را فراموش کنم اما من که غرق در احساسات جوانی بودم آن قدر نسبت به خواسته ام پافشاری کردم که پدرم به ناچار کوتاه آمد و من این گونه با سرنوشتم بازی کردم هنوز مدت کوتاهی از ازدواج ما نگذشته بود که در برابر رفتارهای عیسی حیرت زده شدم او هیچ گاه به احساسات و عواطف زنانه من توجهی نمی کرد گویی من کوهی از احساس بودم و او دیواره ای از سنگ!

اوایل خیلی تلاش کردم تا سردی عاطفه ها را نابود کنم اما تلاش های من تنها آب در هاون کوبیدن بود از سویی دیگر نیز بی مسئولیتی و تعهد نداشتن او به خانواده آزارم می داد. عیسی شغل ثابتی هم نداشت و هر از گاهی درحالی به دنبال شغل جدیدی می گشت که چندین ماه بیکار می شد همه این اتفاقات در حالی رخ می داد که من در خانواده ای مرفه بزرگ شده بودم و طاقت فشارهای مالی را نداشتم به همین دلیل در یک فروشگاه مشغول کار شدم تا بخشی از هزینه های زندگی را تامین کنم این موضوع شرایط را بدتر کرد به طوری که او دیگر سرکار نمی رفت و چشمش به دست من بود. عیسی گاهی لوازم خانه و طلاهایم را می فروخت و دیگر اجاره منزل را هم پرداخت نمی کرد.

در این شرایط بود که با حالت قهر به منزل پدرم بازگشتم و چند ماه کنار پدرومادرم زندگی کردم. در همین روزهای تنهایی و در یکی از شبکه های اجتماعی تلفن همراه با جوانی آشنا شدم که وانمود می کرد عواطف و احساسات مرا درک می کند بارها همدیگر را دیدیم و با هم رابطه شوم داشتیم درحالی که هر روز ارتباط من با آن جوان نزدیک تر می شد ناگهان همسرم با یک جعبه شیرینی برای عذرخواهی از من آمد او به اشتباهاتش پی برده و قصد دارد گذشته را جبران کند اما اکنون …

انتهای پیام


مطالب پیشنهادی